تبلیغات
*mr"هنرِباران" mr*

*mr"هنرِباران" mr*

به آنچه فکر می کنی بیندیش

برایت می نویسم

بنام اونی که دوستش دارم

سلام دوستای نازنینم

راستش نمیدونم الان چی بنویسم ولی بعد از مدتها اومدم و به هنرباران سرزدم


با خوندن تک تک کامنتاتون 



با دیدن همه ی ایمیلاتون


اشک توی چشمام حلقه بست


چشمام بارونی شدو هوای دلم ابری


مثل هوای آسمون شهرم تبریز که بارونیه


بخاطر همه ی مهربونیاتون ممنونم



این اواخر یه کوچولو کم آوردم

یه جورایی مریم همیشگی نبودم


مریمی که همیشه میگفت تحت هیچ شرایطی نباید کم اورد


برای همین حس کردم نمیتونم مثل قبل بنویسم و تصمیم گرفته بودم که ننویسم

برای چند وقت تمام حرفای قشنگی که باورشون داشتم وبهتره بگم تمام باورهای قشنگی که 

داشتم برام کم رنگ شدن

کم کم یادم رفت خیلی از چیزهای قشنگی که باورشون داشتم

و کم کم

از مریم بودن فاصله گرفتم

و حس کردم دارم کم میارم

تو این فاصله یه اشتباه بزرگ کردم و اونم ناشکری بود 

نمیدونم چطور ی در عرض چند روز حس کردم خدا دوستم نداره یا کمتر از قبل دوستم داره 

ولی غافل از اینکه درست تو همون شرایط خیلی خیلی بیشتر از قبل دوستم داشت و من 

نفهمیدم

شاید بهترین کار این باشه که تو همین هنرباران جلو ی همه از خالق نازنینم از یکتای بی همتا 


از الله مهربونم معذرت بخوام


و این نوشته از مریم تقدیم به خدامون:

خداوند

در انتهای تاریکی ها  نورت را دیدم 

اما به فکر اینکه کنارم نیستی ان را سراب خواندم


خداوند در هیاهوی زخم و شمشیر زمانه 


برای لحظاتی فراموش کردم که تویی امیدم


نا شکر بودم بجای شکرگزار


و نابینابودم در میان لحظه های مهربانیت

خداوند 

هستیم از توست ونبودت کنارم خود خود نیستی من

خداوند

مریم

حقیرترین عنصر هستی ات

فریاد می زند

که:


ای مهربان خدایم

ببخش و ببخش و ببخش

و رهایم نکن

دوستت دارم

به اندازه ی تمام لحظاتی که مرا دوست داشتی

دوستت دارم

به اندازه ی تمام مهربانی هایت


و دوستت دارم

به اندازه ی پاکی عشق الهی که د ر وجودت هست

و دوستت دارم 

بخاطر اینکه هستی و اینگونه بی همتایی





"
[ دوشنبه 4 مهر 1390 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ mr ] [ نظرات () ]